.

.

به وبلاگ من خوش آمدید
ایمیل مدیر :

» آذر 1397
» فروردين 1397
» مرداد 1394
» شهريور 1393
» مرداد 1393



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته : 42
بازدید ماه : 499
بازدید کل : 23642
تعداد مطالب : 33
تعداد نظرات : 26
تعداد آنلاین : 1



RSS
قضیه ساعت!
نویسنده مسعود تاریخ ارسال پنج شنبه 6 شهريور 1393 در ساعت 19:3

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده
پیرمرد : معلومه که نه
چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ... آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم... و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد
یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

 

باحاله، نه؟؟؟؟ حالا بدو یه نظر بده ببینم!!!!


:: برچسب‌ها: مطالب طنز ، سر گرمی ،,
.:: ::.
ززززززززندگی!
نویسنده مسعود تاریخ ارسال پنج شنبه 6 شهريور 1393 در ساعت 18:59

در ابتدا


جنینی کروی شکلی

درون دایره ی درد
.

.

و بعد


زوزه و نـِـق

در ذوزنقه ی آغوش
.

.


بعد از آن


هرمهای مختلف رشد !.ا

.

.

وبعد


- به فراخور حال 

یا


در پی  ارتفاع نیازی

ویا


مثلث ِ راز

.

.


آخرِ سر هم


که به مستطیل گور می سپارندَت!ا

.

.


حالا تو هی بگو :ا

زندگی جبر است


نه هندسه.....!!!


:: برچسب‌ها: مطالب طنز ، سر گرمی ، ,
.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد


.:: Design By :